داستانای مرضی

یه روز که شب بود، یه دختری بود که با برادرش رفتن توی رستوران پلاژ های کنار دریای ارتش تا برای خانواده اشون و خانواده ی دایی و خاله و پدربزرگ شون جا بگیرن.

چون خیلی زود رفته بودن هی میرفتن دم در رستوران و بعدش سوار چرخ و فلک میشدن. آخرش در باز شد و رفتن توی رستوران. چون دختره خیلی تشنه بود آب می خواست ولی پارچ روی میزشون زشت بود.

دختره هم رفت و پارچشون رو با پارچ میز پشتی عوض کرد. تا اومد در پارچ رو باز کنه در پارچ تلپی افتاد توی پارچ. دختره هم مجبور شد بره پارچشونو با یک پارچ خوشگل دیگه عوض کنه. همین کارم کرد و بعد برای خودش توی لیوان آب ریخت و خورد.

که یهو خانواده ی دایی اش اومدن اینم رفت پیش مهدیا کوچولو تا باهاش بازی کنه که وقتی برگشت سر میزشون دید که داداشش نصف آب پارچو روی میز خالی کرده. اینام هی تند تند دستمال برمیداشتن و دوتایی در حال خشک کردن آب های روی میز بودن ولی آب ها که با دستمال خشک نمی شدن. خلاصه باباشون اومد و سفره رو عوض کردن و دادنش دست مسئولین.

باز دختره پاشد و رفت پارچشونو عوض کرد. خب دیگه توی پارچشون آب زیادی نبود و دوباره یه پارچ زشت اومد سر میزشون. همون پارچ اولی. در همین موقع مهدیه، خواهر مهدیا، همراه خواهر دختره اومدن و مهدیه هم پارچ زشت ما رو با یه پارچ خوشگل عوض کرد.

این داستان بر اساس واقعیت بود.

داستان تموم شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.